تبلیغات
منادی

منادی
 
از فراسوی شهر تاریک مردگان متحرک

از پس خانه ‏های رخوت گرفته تباهی

آن‏جا که فطرت، در سکوت ابدی دست و پا می‏زد و کمی آن سوتر از لانه بومان کور چشم، که بر شانه سنگی بت‏ های ناتوانی آشیانه کرده بودند، در سینه کوهی از جنس نور، قلب روشنایی می‏ تپید. دستان خواهشش همیشه سبز بود و چشمان بیدارش به یاد خالق، پر آب و چهل بهار سپید را در کوله بار عمر به دوش می‏کشید و حلاوت بندگی را بر دل.

و ناگهان ندایی به گوش جانش رسید: بخوان به نام خالق یکتا!

فرشته مهربانی، از جانب آن رب رحیم، رسول آفتابش خواند و چنین گفت. بشکن مُهر سکوتت را

فرو ریز کاخ‏ های تباهی را در سرزمین‏ های سرشار از سیاهی! بیدار کن عدالت به خواب رفته را! فریاد زن پرواز را در گوش گنگ منیت انسان‏های خاک گرفته!

تصویر کن، گلبانگ بندگی را بر سر مناره ‏های نور!

بنوشان جرعه ‏های نور را به کام‏های خشکیده ‏ای که تنها خاک را مزمزه کردند

برهانشان از کمند نحس شیطان و بر سریر بندگی بنشانشان!

طلوع سپیده را با نور برایشان هجی کن و سیاهی را تا ابد به سیاه چال نیستی بیانداز!

گرمای حضورت را فاتح زمهریر دل‏ های غافلشان ساز تا بدانند رحمة للعالمینی!

مطلع الفجر عشق، در دستان گرم تو روئیده، سر انگشتان خشکیده از عصیانشان را سبزی حیات بخش و جوانه نیایش را با دستانشان آشنا کن!

امین روحشان باش و امانت دار جانشان، تا از گزند گناه که تنها همنشینش آه است، ایمن شوند.

تو به رسالت دل برانگیخته شدی تا نقش ازلی خداوند مهربانی را بر صحیفه سینه انسانیت به تصویر کشی؛ آن سان که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و... بودند.

تو مبعوث شدی تا مزرعه ایمان انسانیت را آباد و پر ثمر کنی و حصار تقوا را گرداگردش برپا بداری.


ملیحه عابدینی



طبقه بندی: متن ادبی،
برچسب ها: مطلع الفجر، رحمة للعالمین، رسول آفتاب، مبعوث،
[ جمعه 7 فروردین 1394 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ بهانه بودن ] [ رسول آفتاب ]
دریاى بى کرانه اى که اینک در بستر آرمیده است و نفس هاى مهربانش به شماره افتاده اند، سال هاى سال، ستون هاى عرش را بر دوش کشیده و عمرى، دلیل هستى بوده است.خسته است. شاید این لحظه هاى در بستر افتادن، قدرى به آغوش آرامش ببرند آن چشم هایى را که هرگز آسوده خاطر نخوابیده اند؛ چشم هایى که شب تا صبح، به آسمان خیره بود و نگران سرنوشت اهالى خاک، تمام دعاهاى خیرخواهش را به درگاه خدا مى برد.

... چگونه این همه سال رنج پیامبرى را بر دوش کشیدى و «لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!

چگونه این همه دویدى با گام هایى که لحظه اى نیاسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مکه به مدینه، از نیمه شب هاى تهجّد به معراج، از خندق به خیبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابى طالب... چه فرسنگ هاى جان فرسایى را پشت سر گذاشتى!

همیشه نگران «امت» بودى
دیگر تمام شد؛ تمام آن روزهاى بى قرارى و شب هاى بى خواب که گمراهىِ مردمِ زمانه، تو را آسوده خاطر نمى گذاشت؛ تو را که در همه لحظه ها، براى رونق سفره هایشان و براى خاطر روشناى خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتى. دیگر آرام باش که پروردگار، بار سنگین نبوت را از شانه هاى پرطاقت این همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطیر خویش را به منزل مقصود رساندى.

آه از دل مهربان تو اى رحمة للعالمین که در این واپسین نفس ها مدام زیر لب زمزمه مى کنى: امّتى، أمّتى...

نام همیشه جارى
دیگر این کوچه ها، صداى گام هاى کسى را نمى شنوند که سپیده را در رگ هاى شهر جارى مى کرد و پرندگان، جاى پایش را بوسه مى زدند و فرشتگان، در رشحات وضویش غسل مى کردند؛ همان مردى که از فراز بام خانه ها، باران خاکروبه بر سرش مى بارید و او به عیادت این جفاى بى حرمت مى رفت.

تا هنوز و همیشه، حنجره مؤذنان توحید به شوق او فریاد مى شود و گلدسته هاى زمین، به بلنداى نام او تکیه دارند؛ رسول مهربانى که خدا به او فرمود: « براى این امت فراوان دعا کن که دعاى تو مایه آرامش آنهاست...».


نویسنده : سودابه مهیجى



طبقه بندی: متن ادبی،
برچسب ها: پیامبر اعظم(ص)، امّتى، رحمة للعالمین،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ بهانه بودن ] [ واپسین نفس هاى مهربان ]
درباره وبلاگ

بوی بهشت را با خود آورده ‏ای تا از جهنم دنیای ما، آرمان‏ شهر انسانیت بسازی و به آدمیان بیاموزی که «توحید»، بهترین معنای زندگی است.الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم.
نظر سنجی
در عصر حاضر بیشتر به کدام سیره رحمت‌ للعالمین نیازمندیم؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :